سلام به همه دوستان.......
این وبلاگ از این تاریخ به دلیل پاره ای از مسایل ازجمله..
۱. گران شدن گوشت بره
۲.برودت هوا
۳.تهدیدات شورای امنیت
۴.شکست غیر منتظره تیم فوتسال
۵.یخ زدن آب حوض خونه مادربزرگم
۶.گران شدن جهانی طلا
۷.بوق ممتد ماشین های عبوری
۸ سهمیه بندی گازوییل
۹.اقدام به خود کشی یک گوساله مادر مرده
۱۰.شکستن تخم کبوتر پسر عمه همسایه سر کوچمون
۱۱.گود برداری پشت خونمون
۱۲.سوختن لامپ مهتابی اتاقم
۱۳.گران شدن تخم مرغ
۱۳.کمبود شیر یارانه در سطح شهر
۱۴......
و بسیاری از مسایل ریز و درشت دیگر که طاقتم را طاق کرده بودند تعطیل است.
از کسانی که که خواهان خرید امتیاز این وبلاگ هستند خواهشمندم در تاریخی که متعاقبا اعلام میشود با در دست داشتن مدارک زیر به محلی که بعدا اعلام میکنم مراجعه کنند...
۱.مقداری ذهن روشن
۲.برگه های کوپن خودتون و همسایتون اینا
۳.خط کش تاشو
۴.فوتوکوپی شناسنامه یکی از اقوامتون
۵.برگه عدم خلافی
۶.کارت بنزین(تازه شارژ)
۷.مغز بادام به اندازه کافی
۸.وسایل شخصی(لیوان...مسواک....خمیر دندان......تخت خواب....سفره پاک کن.و....)
۹.نیم کیلو پوست موز له شده....
سعی میکنم حتما به وبلاگ های شما سر بزنم....
دستهایتان سرشار... دیدگانتان پرشور...خورشیدتان فروزان...چشمهای خورشیدتان درشت درشت...
روشن باشید
خدانگهدارتون.....
نظرات ()به زودی در این مکان اولین قسمت از مجموعه خاطرات و مخاطرات نوشته میشه.....
کمی در گیر امتحانات هستم...........
راستی دیشب یک قطعه از افکار من از توی سرم افتاد و گم شد....از یابنده تقاضا میشود.....
نظرات ()سلام...
میدونید من توی خانواده ای بزرگ شدم که تک تک افرادش انسان های اجتماعی و مسئولیت پذیری بودن
و به دلیل همین مسولیت پذیری نمیتونستن نسبت به اتفاق های دور و برشون بی اهمیت باشن.
افراد خانواده من نسبت به مسایل اجتماعی....اقتصادی....سیاسی...ورزشی...عاطفی....خانوادگی و ....حساس بودن و به راحتی از کنارشون نمیگذشتن...نه اینکه آدمای فضولی باشیم ها!!!!!نه اصلا.... فقط حساسیم و سعی میکنیم به هر نحوی شده نقشی در اتفاقاتی که پیرامونمون میوفته ایفا کنیم ..به همین دلیل همه ی ما خاطرات جالبی از موقعیت های مختلفی که توش قرار گرفتیم داریم و اگه بخوام همه اون ها رو براتون بنویسم میشه مثنوی هفتاد من...ولی خوب چون در دل این خاطرات نکته ها و درس های آموزنده ای برای نوع بشر وجود داره تصمیم گرفتم به نمایندگی از کل افراد خانواده تعدادی از این خاطرات رو در چند پست براتون بزارم تا شاید بتونین ره توشه ای بردارین برای ادامه زندگیتون.
در این پست من فقط خانوادم رو به شما معرفی میکنم (به طور خلاصه) تا شما کمی با محیط و فرهنگی که من توی اون بزرگ شدم آشنا بشید و در پست های بعدی به نگارش خاطرات میپردازم.البته این رو هم بگم که منظور من از خانواده...پدر..مادر..برادر خواهر...عمو ها و دایی ها و پدربزرگ ه و مادربزرگ ها هست..
میدونید پدر من ادم بزرگی بود...خیلی بزرگ..مثلا اندازه یه درخت...درخت چنار!!! پدر پدرم هم آدم بزرگی بود مثلا اندازه درخت عرعر!!!! عمو ها و دایی ها هم آدم های بزرگی بودن...یک دایی هم پدرم داشته که اون هم آدم بزرگی بوده....کلا همه افراد خانواده آدم های بزرگی بودن....مادرم زن با فرهنگی بود و سعی میکرد من رو هم با فرهنگ بار بیاره....همیشه از من میخواست تا با روزنامه شیشه های خانه را تمیز کنم و میگفت این کار تاثیری شگرف درشکل گرفتن فرهنگ تو داره و یادم میاد یک بار وقتی تازه رفته بودم کلاس اول( حدود 40سال پیش) برای من کتاب تاریخ باستان رو گرفت و از من خواست تا اون کتاب رو با قیچی تکه تکه کنم و مرتب قربان صدقه من میرفت و خوشحال بود که من اینقدر به تاریخ کشورم علاقه دارم....بله مادرم زن با فرهنگی بود.
پدرم انسان قانون مندی بود و همیشه قانون رو زیر پا میگذاشت و از من نیز میخواست که در زیر پا گذاشتن قانون از او پیروی کنم ..البته همیشه میگفت که ما نباید از قانون فرار کنیم به همین دلیل هر وقت قانون رو زیر پا میگذاشت میرفت و خودش رو به زندان معرفی میکرد و مدتی رو در زندان میگذروند تا به قول خودش درس عبرتی باشه برای دیگران..به همین دلیل نیمی از زندگی خودش رو در زندان میگذرونه و افتخار میکرد که هیچ وقت از دست قانون فرار نکرده و همیشه انسان های قانون گریز رو لعنت میکرد و میگفت همین ها نمیزارن مملکت پیشرفت کنه....
پدر پدرم نمونه یک انسان متمدن و قانون مدار بود و تنها عضو خانواده ما که در زندان متولد شده بود و به همین دلیل به دنیا فخر میفروخت و میگفت کمتر کسی افتخار داشته که در زندان به دنیا بیاد و حتی چند سال اول زندگیش رو اونجا بگذرونه....اصلا زندان رو خونه دوم خودش میدونست...آخرش هم توی تبعید مرد.
عموی بزرگم که من خیلی دوستش داشتم اعدام شد.
دایی کوچیکم که به دلیل فاصله کم سنیمون همیشه با هم بودیم به دلیل یه قتل کوچولو به حبس ابد محکوم شده.
عمو وسطیم کوپن و ارز میفروشه.
عموی کوچکم هم تحت تعقیبه...ادم خیلی مهربونیه...یه کم قاچاقچیه..ولی مهم اینه که مهربونه...
خوب امیدوارم با این توضیحات کم با محیط و فرهنگی که من توی اون بزرگ شدم آشنا شده باشین....در پست های بعدی به نگارش خاطرات میپردازم......
نظرات ()راستی آیا کودکان کربلا تکلیفشان دائما تکرار مشق آب!آب!
مشق بابا آب بود؟

نظرات ()
سلام
فرض کنید الان ساعت ۱۲ شب هست و شما بعد از گذروندن یک روز پر مشغله به خونه برگشتید یک شام لذیذ خوردید(ترجیحا نون و پنیر و گوجه) سریال مورد علاقتون رو هم نگاه کردین و حالا توی سکوت ارامش بخش شب توی رختخوابتون دراز کشیدین و یک موسیقی ارام رو هم چاشنی کار کردین......همینطور که دراز کشیدین به روز ی که پشت سرگذاشتین فکر میکنین....به موفقیت هایی که در طول روز به دست آوردین و یک لبخند رضایت مندانه کنج لبتون میشینه..... وشاید به کار هایی که امروز میتونستین انجام بدین و ندادین....به فرصت هایی که از دست دادین...لبخند روی لبتون می ماسه...حیف شد؟؟ نه!!!بعد پیش خودتون میگین هنوز خیلی فرصت دارم حتما تا اخر همین هفته همه رو انجام میدم..بی خیال بابا چیزی که نشده.........از همین الان شروع میکنید به برنامه ریزی...فردا ساعت ۸ از خونه میزنم بیرون...ساعت ۹ میرم سراغ فلانی......یادم باشه بین راه......راستی باید یه سری هم به دوستم بزنم بدجوری دلش رو شکوندم حتما باید ازش عذرخواهی کنم...۱۱ هم باید برم بانک.....اه بد شد یادم رفت سفارشی مادرم رو بگیرم خداکنه فردا یادم نره خیلی ناراحت شد...هنوز به سا عت۲ و برنامه ریزی برای بعد از ظهرتون نرسیدید که همراهتون زنگ میزنه....کی میتونه باشه این موقع شب؟؟؟ حتما بچه ها هستن میخوان سر به سرم بزارن....نه مثل اینکه ول کن نیست....گوشیتون رو بر میدارید تا ببینید شماره کدومشون افتاده..اصلا شماره نیفتاده........الو بفرمایید..سلام....علیک سلام(صدابراتون آشنا نیست حتما اشتباهی گرفته) ببخشید شما؟! بنده عزراییل هستم(بابا توی عصر ارتباطات همه چی ممکنه...اصلا شاید برای شما اس ام اس بزنه
) چون سرم شلوغه نتونستم حضوری خدمت برسم...شوخیتون گرفته این وقته شب....لطفا وسط حرفم نپرید من یه حرف رو دوبار نمیزنم فقط گوش کن....زمان شما برای زندگی توی این دنیا به اتمام رسیده بنده هم تا یک ساعت دیگه خدمتن میرسم....البته به علت سهمیه بندی بنزین و البته زیاد بودن مسافر ها مجبور شدم از اتوبوس استفاده کنم....ترافیک هم زیاده ممکنه یه کم دیر تر برسم به ایستگاه شما..حتما منو میبخشید...و سریع تلفونو قطع میکنه....اصلا نگذاشت شما حرف بزنید..
.طنین صداش طوری بود که لرزه به اندامتون انداخته...شک ندارید که عزراییله...!!!!
خوب حالا میخوای چه کار کنی؟؟ دوست داری یه جوری باهاش تماس بگیری و ازش وقت بیشتری بخوای(۲۴ ساعت کافیه) یا نه با خیال راحت میری و ساکت رو جمع میکنی و منتظر میشی که بیاد..نکنه منتظر همین تلفن بودی....هیچ دغدغه ای هم نداری؟؟!!!
دروغ گفتی( همیشه وقتی دروغ میگی صورتت سرخ میشه
) تو تا همین الان داشتی برای کارای عقب موندت برنامه ریزی میکردی
.
.
.ای بابا...کلی کار عقب مونده داری که .......قرار بود بری از دل دوستت در بیاری.....سفارش مادرت چی میشه..... پدرت هم ازت خواسته بود یه کاری براش انجام بدی...گفتی این هفته نمیرسم ولی هفته دیگه حتما انجام میدم....حالا همه کارایی که انجام ندادی یا باید انجام میدادی دارن جلوت رژه میرن...برای جبران اینا یک سال وقت همه کمه..چه برسه به ۲۴ ساعت!!!!
حتما پیش خودت میگی چرا عزراییل زود تر بهت زنگ نزد..حتما توقع داشتی یک سال پیش بهت زنگ میزد......ولی عزیز من عزراییل کیه.....خدا خودش مدت ها بود که خودش شخصا داشت به شما زنگ میزد تا خصوصی باهاش صحبت کنی...ولی خط شما یا اشغال بود یا چون حوصله نداشتی کلا خاموشش میکردی...
خوب نگفتی حالا توی این یک ساعت میخوای چکار کنی؟؟؟
راستی یه سوال حاشیه ای...به نظر شما جناب عزراییل چه شکلیه....یه جوون خوشتیپ با عینک دودی و یه عطر خوشبو.....یا یه .........
از مرگ که نمیترسی..
و نترسیم از مرگ....مرگ پایان کبوتر نیست....

نظرات ()دلم، برخاستني به ناگاه مي خواهد و گريختني گرامي از سرِ فرياد. دلم غاري مي خواهد و خوابي سيصد ساله و ياراني جوانمرد.مي خواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم كه آفتاب كي برمي آيد و كي فرو مي شود...
و ندانم كه كدامين قرن از پي كدام قرن مي گذرد.
و كاش چشم كه باز مي كردم، دقيانوسي ديگر نبود و سكه ها از رونق افتاده بود.
من آدمي هزار ساله ام كه هزاران بار گريخته ام، به هزاران غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام. اما هر جا كه رفته ام، دقيانوسي نيز با من آمده است.من خوابيده ام و او بيدار مانده است. ديگر اما گريختن و غار و خواب سيصد ساله به كار من نمي آيد. من كجا بگريزم از دقيانوسي كه در پيراهن من نَفَس مي كشد و با چشم هاي من به نظاره مينشيند و چه بگويم از او كه نه بر تخت خود كه بر قلب من تكيه زده است و آن سواران كه از پي من مي آيند، نه در راهها كه در رگهاي من مي دوند.
چه بگويم كه گريختن از اين دقيانوس، گريختن از من است و شورش بر او، شوريدن بر خودم.
نه، اي خداي خوابهاي معرفت و غارهاي تنهايي، من ديگر به غار نخواهم رفت و ديگر به خواب. كه اين دقيانوس كه منم با هيچ خوابي به بيداري نخواهد رسيد.
فردا، فردا مصاف من است و دقيانوسم. بي زره و بي شمشير و بي كلاه، تن به تن و رويارو؛ زيرا كه زندگي نبرد آدمي است و دقيانوس خود.
نظرات ()مثل نامه ای ولی
توی هیچ پاکتی
جا نمی شوی
**
جعبه جواهری
قفل نیستی ولی
وا نمی شوی
**
مثل میوه خواستم بچینمت
میوه نیستی ستاره ای
از درخت آسمان جدا نمی شوی
**
من تلاش می کنم بگیرمت
طعمه می شوم ولی
تو نهنگ می شوی
مثل کرم کوچکی مرا
تند و تیز می خوری
تور می شوم
ماهی زرنگ حوض می شوی
لیز می خوری
***
آفتاب را نمی شود
توی کیسه ای
جمع کرد و برد
*
ابر را نمی شود
مثل کهنه ای
توی مشت خود فشرد
آفتاب
توی آسمان
آفتاب می شود
ابرهم بدون آسمان فقط
چند قطره آب می شود
***
پس تو ابر باش و آفتاب
قول می دهم که آسمان شوم
یک کمی ستاره روی صورتم بپاش
سعی می کنم شبیه کهکشان شوم
***
شکل نوری و شبیه باد
توی هیچ چیز جا نمی شوی
تو کنار من کنار او ولی
تو تویی و هیچ وقت
ما نمی شوی
عرفان نظرآهاری
نظرات ()سلام.....امروز بر آن شدم که به مناسبت اعیادی که پیش رو داریم و در ادامه نگارش خاطرات خود اقدام به خاطره نویسی کنم با این تفاوت که این بار میخواهم به جای خاطرات خود از کسی خاطره تعریف کنم که اکثر شما(بچه های چت فور) اونو میشناسید...بله درست حدس زدید!!!! جاوید...میدونید جاوید هم زندگی پر خاطره ای داره که اگه بخواد همه اونا رو براتون تعریف کنه میشه مثنوی هفتاد من.....البته خودش به خاطر اون روحیه حساسی که داره حاضر نشد خاطراتش رو بنویسه ..به همین دلیل گفتم من امروز به جای تعریف خاطرات خودم از این انسان چند خطی بنویسم تا شاید بعدا خودش تصمیم بگیره او نا رو ادامه بده....اول چند خاطره مربوط به دوران طفولیت...
یه روز وقتی که جاوید در دوران ابتدایی تحصیل بود از مدرسه با منزلشون تماس میگیرن که یکی از والدینش به مدرسه بیان از اونجا که والدین جاوید فکر میکنن از وی بی انضباطی سر زده یا نمره کمی در یکی از دروس آورده اونو به شدت مینوازن(البته همون طور که قبلا گفتم توی خانواده های ما رسم که برای ابراز خشم یا خوشحالی فرزندان پسر رو مینوازند..و این خیلی عادیه) ولی وقتی مادر جاوید به مدرسه میره متوجه میشه که جاوید توی چند از امتحانات از مداد رنگی ۳۶رنگ برای جواب دادن به سوالات استفاده کرده!!!! و چون معلمش موفق نشده بود که جاوید رو توجیه کنه که باید با یه رنگ (مشکی) به سوالات پاسخ بده از والدینش خواسته بود که توی منزل توجیهش کنن ( معلمش گفته بود برای اینکه برگه امتحانی جاوید رو تصحیح کنم هفت جدم میاد جلو چشمام)
یه بار دیگه توی خونه به جاوید یه اسکناس ۱۰۰۰ تومانی میدن و از ش میخوان که اونو ببره پیش بقال محلشون و خوردش کنه( توجه داشته باشین که ۱۰۰۰ تومان اون موقع خیلی پول بوده) جاوید میره و دوساعت دیگه برمیگرده....خانواده که نگرانش شده بودن ازش دلیل دیر اومدن رو میپرس..میگه بقالی بسته بود مجبور شدم برم نانوایی ابوالحسنی خوردش کنم( متوجه شدین چی شده بوده.....؟؟.جاوید میره نانوایی و وقتی میبینه نانوایی خیلی شلوغه میره ته صف وای میسه و وقتی نوبتش میشه از نانوا میخواد که ۱۰۰۰ تومان رو براش خورد کنه)

یه بار دیگه از بیمارستان زنگ میزنن( جاوید ۱۲ سالش بوده) میگن بیاید دنبال پسرتون ببریدش خونه یه بیمارستان رو اسیر خودش کرده.....اونا هم با نگرانی میرن بیمارستان وقتی میرسن متوجه میشن که جاوید رفته اونجا و گیر داده به رییس بیمارستان که من میخوام هر دو کلیه خودم رو اهدا کنم و هر چی رییس بیمارستان توضیح میداده که این کار غیر عملیه اقا زیر بار نمیرفته...در آخر رییس بیمارستان به خانواده جاوید توصیه مکینه که نزارن جاوید زیاد تلویزیون نگاه کنه( مثل اینکه جاوید شب قبلش یه برنامه در مورد خانواده هایی که اعضای بستگان مرگ مغزیشون رو اهدا میکنن دیده بوده و جو گیر شده بوده و......)
یه بار هم بعد از دیدن یه فیلم سینمایی رفته بود موهاش رو با آب پیازو فلفل و تار عنکبوت و مگس خشک شده شسته بود...تا یک هفته سر و صورتش آتیش کرفته بود و چشماش شده بود مثل کاسه خون.....
یه بار هم برگه تاریخ امتحانات رو از روی برد مدرسه برداشته بود و چند تا از تاریخ ها رو تغییر داده بود...که یکی از همکلاسی هاش هم نامردی کرده بود و لوش داده بود......از جانب مدیر مدرسه به شدت نواخته شد
این ها که گفتم همش از خاطرات سال های دور بود بزارید یه خاطره هم از همین هفته قبل براتون بگم...
هفته پیش از پلیس راه با نیروی انتظامی داخل شهر تماس میگیرن که یه ماشین مشکوک به حمل مواد مخدر به ایست پلیس راه توجه نکرده و فرار کرده از اونا خواسته بودن که به محض مشاهدش تعقیبش کنن و سرنشینان ماشین رو دستگیر کنن...نیروی انتظامی هم ماشین رو میبینه و تعقیبش میکنه همین طور که اینها در حال فرار و گریز با سرعت بالا بودن جاوید هم سر میرسه و از همه جا بی خبر تصمیم میگیره با ماشین پلیس کورس بزاره و با مزاحمتی که برای نیروی انتظامی یجاد میکنه باعث میشه اونا فرار کنن وقتی از جاوید میپرسن که آخه پسره بی عقل این چه کاری بود که کردی میگه فکر کردم فیلم برداریه خواستم خودی نشون بدم..از اون روز تا حالا ماشینشون که رفت پارکینگ..جاوید هم فعلا.......
نظرات ()بيا اي دل کمي وارونه گرديم؛.
براي هم بيا ديوونه گرديم؛
شب يلدا شده نزديک اي دوست،
براي هم بيا هندوونه گرديم، 
همه دنیامو بگیرو ....دلخوشی ها مو بگیر.....اما شب یلدای منو ازم نگیر..
بیایید در این شب یلدا و در حالی که هر کجا گشتیم خبری از کرسی نیافتیم به قول صالح اعلا
رو حمان را در زیر کرسی عشق قرار دهیم(با کمی تغییر)

و به قول شاعر هر کجا هستم باشم شب یلدا ...مال منست!!!!
از بس ذوق زده شدم خودم هم نفهمیدم چی نوشتم....اصلا نفهمیدم چرا ذوق زده شدم.....هر چی از شب یلدا به ذهنم میاد مینویسم...شما خودتون ببخشید منو....
شب یلدا برای همه ما زیبا ترین یادگاری است از گذشته ها
ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد
نترس از شب یلدا بهار آمدنی است

نظرات ()اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم
بجای آنکه انگشت اشاره ام را به طرف او بگیرم
درکنارش انگشتهایم را در رنگ فرو می بردم و برایش نقاشی میکردم
اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم
بجای غلط گیری، به فکر ایجاد ارتباط بیشتر می بودم
بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه میکردم
سعی میکردم در باره اش کمتر بدانم، اما بیشتر به او توجه کنم
بجای اصول راه رفتن اصول پروازکردن و دویدن را با او تمرین میکردم
از جدی بازی کردن دست بر میداشتم و بازی را جدی میگرفتم.
درمزارع بیشتری میدویدم و به ستارگان بیشتری خیره میشدم
بیشتر در آغوشش میگرفتم و کمتر او را به زورمی کشیدم
کمتر سخت میگرفتم و بیشتر تاُئیدش میکردم
اول احترام به خود را در او میساختم و بعد خانه و کاشانه را
وبیشتر از آنچه عشق به قدرت را یادش بدهم قدرت عشق را یادش میدادم
البته ذکر این نکته لازم است که اگر را کاشتند....ولی چیزی سبز نشد
نکته دوم آنکه من اصلا فرزندی نداشتم که بزرگش کرده باشم و حالا دوباره بخوام بزرگش کنم...این یک تلنگر بود به خودم و خودتون و خودشون وایشان و اوشان و بعضی های دیگه......تلنگر میزنیم
نظرات ()